غزل شمارهٔ ۲۲۸
به راهت بینم و از بیخودی بر رهگذر غلتم
به هر جا پانهی، از شوق پابوست به سر غلتم
به هر پهلو که میافتم به پهلوی سگت شبها
نمیخواهم کز آن پهلو، به پهلوی دگر غلتم
بدان در وقت بسمل از تو میخواهم چنان زخمی
که عمری نیمبسمل باشم و بر خاک درغلتم
به امیدی که روزی بر سرم آید سگ کویت
در آن کو هر شبی تا روز در خون جگر غلتم