غزل شمارهٔ ۲۴۰
به خاک من گذری کن، چو در وفای تو میرم
که زنده گردم و بار دگر برای تو میرم
نهادم از سر خود یک به یک هوی و هوس را
همین بود هوس من که در هوای تو میرم
دل از جفای تو خون شد روا مدار که عمری
دم از وفا زنم و آخر از جفای تو میرم
تویی که: جان جهانی فزاید از لب لعلت
منم که هر نفس از لعل جانفزای تو میرم