غزل شمارهٔ ۲۴۸

من که باشم که می لعل به آن ماه کشم

بگذارید که حسرت خورم و آه کشم

بس که دریافت مرا لذت خونخواری عشق

دل نخواهد که دگر بادهٔ دلخواه کشم

تا کند سوی من از راه ترحم نظری

هر زمان خیزم و خود را به سر راه کشم

میرم از غصه که ناگاه به آن ماه رسد

آه سردی که من سوخته ناگاه کشم