در حکت و موعظت

تو نفست دل کن و دل را چو جان کن

پس آنگه سوی جانان روان کن

برهنه دار تن کوتاه کن دست

شکم را گرسنه می‌دار پیوست

به زیر پای کن نفس و هوا را

که تا باشد ببیند دل خدا را

ز مبدأ آمدی نادان در اینجای

سعادت را ندانستی سر و پای