قصه زنگی با پهلوان گرشاسب

بُدش زنگیی همچو دیو سیاه

ز گرد رکیبش دوان سال و ماه

به زور از زمین کوه برداشتی

تک از تازی اسپان فزون داشتی

شدی شصت فرسنگ در نیم روز

به آهو رسیدی سبک تر ز یوز

به بالا بُدی با بهو راست یار

چو زنگی پیاده بدی او سوار