غزل شمارهٔ ۲۲۹۳

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده

نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشنیده

زبان و جان و دل را من نمی‌بینم مگر بیخود

از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده

گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را

ز من دیوانه‌تر گشتی ز من بتر بشوریده

قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت

در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده