شگفتی جزیره هر دو زور و خوشی هوا و زمین

همه کوهش از رنگ گل ناپدید

همه راغ پُر سوسن و شنبلید

زمین چرخ و ، ابرش بخار بهشت

هوا مشکبوی ، آب عنبر سرشت

تو گفتی بهار از پَی ِدین به کین

سپه کرد و آمد برون از کمین

کمان آزفنداق شد ژاله تیر

گل غنچه ترگ و زره آبگیر