شگفتی دیگر جزیره که کرگدن داشت

از آن کوه ملاح بگذشت خواست

سپهدار گفت این شتابت چراست

بمان تا برین گنگ باز از شگفت

چه بینیم کان یاد باید گرفت

بدو گفت ملاّح مفزای کار

که ایدر بود کرگدن بی شمار

به بالای گاوی پر از خشم و شور

یکی جانور مه ز پیلان به زور