شگفتی جزیره ای که مردم سربینی بریده داشت

چو ده روز رفتند ره کمّ و بیش

جزیری دگر خرّم آمد به پیش

ز هر گوشه صد میل بیشه به هم

چه رمح و چه صندل چه عود و بقم

همه مردمش پاک برنا و پیر

به دیده چو خون و به چهره چو قیر

سَرِ بینی هر یک انداخته

بسفته درو حلقها ساخته