دیدن گرشاسب دخمه سیامک را

ز ملاّح گرشاسب پرسید و گفت

که این حصن را چیست اندر نهفت

چنین گفت کاین حصن جایی نکوست

ستودان فرّخ سیامک در اوست

بُنش بر ز پولاد ارزیز پوش

برآورده دیوارش از هفت جوش

سپه گردش اندر به گشتن شتافت

بجستند چندی درش کس نیافت