غزل شمارهٔ ۲۲۹۶

مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه

مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه

خوش آن باشد که می‌راند به سوی اصل شیرینی

در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه

همی‌کوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی

شدم همخوی آن غمزه که آن غمزه‌ست غمازه

دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی

ولی بشتاب لنگانه که می‌بندند دروازه