قصه خاقان با برادرزاده

برادر بد آن شاه را ســـــــــــروری

خنیده به مردی به هر کشــــــوری

پدرشان ز گیتی چو بربست رخــت

شدند این دو جـــــوینده تاج و تخت

زمانی نشدشان دل از جنگ سیــــر

سرانجام خاقان یغــــــر گشت چیر

برادرش کشته شد از پیـــــــش اوی

پس ماند از او ســرکشی کینه‌جوی