رفتن نریمان به شهر فغنشور

نریمان از آن پس چو یک مه نشست

هر آنچ آمدش گنج خاقان به دست

به سالار شهر کجا برشمرد

بنه نیز هرچ آن نشایست برد

بدو گفت چون عمم آید فراز

همیدون بدو پاک بسپار باز

وز آنجا دو هفته بیابان و دشت

سپرد و ز مرز کجا بر گذشت