داستان دهقان توانگر

دهی دید در راه در دشت و راغ

بی اندازه پیرامنش کشت و باغ

مِه ده پذیره شدش با گروه

بیاراست بزمی به فرّ و شکوه

ورا میهمان داشت با مهتران

پراکنده نزل و علف بی کران

به هر کس چنان هدیه دادن گرفت

کزاو ماند گرد سپهبد شگفت