خواهش نریمان از شاه افریدون و زن خواستن او ص ۳۷۵
وز آن سو نریمان چو یک مه ببود
به درگاه شه رفت شبگیر زود
کمر بستۀ راه و بر سر کلاه
ز بهر شدن خواست فرمان شاه
دگر گفت کز چین چو برخاستم
بر شهریار آمدن خواستم
مرا عّم من پهلوان داد پند
که چون باز خانه رسی بی گزند