داستان قباد کاوه

چو شد پهلوان بسته ره را کمر

قباد آن کجا کاوه بودش پدر

به درگه چنین گفت پیش مهان

که این شه ندارد نهاد شهان

پدرم از جهان جز مر او را نخواست

به شمشیر گیتی ازو گشت راست

از اورنگ برکند ضحاک را

سپرد افسرش زیر پی خاک را