سپری شدن روزگار گرشاسب

از آن پس جهان پهلوان گاه چند

همی زیست خرم دل و بی گزند

چو بر هفتصدش شد سی و سه سال

ز تن مرغ عمرش بیفکند بال

جهان کند بیخ درنگش ز جای

سر زندگانیش را زد به پای

به نخچیر بُد روزی آمد ز دشت

هم از پی بیفتاد و بیمار گشت