پند دادن گرشاسب نریمان را

برفتند گریان و گرشاسب باز

دگر باره شد با نریمان به راز

بدو گفت کآمد سر امّید من

ز دیوار در رفت خورشید من

چو مرگ آمد و کار رفتن ببود

نه دانش نماید نه پرهیز سود

ره پیری و مرگ را باره نیست

به نزد کس این هر دو را چاره نیست