خبر یافتن فریدون از مرگ گرشاسب

چو نزد فریدون ز سوگ و ز غم

رسید آگهی، گشت از انده دژم

همه جامه زد چاک و بنداخت تاج

غریوان به خاک آمد از تخت عاج

همی گفت گردا گوا سرورا

هژبرا جهانگیر نام آورا

که گیرد کنون گرز و شمشیر تو

چو بی کار شد بازوی چیر تو