غزل شمارهٔ ۲۳۰۳

ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده

در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده

دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم

گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده

گلگونه چه آراید آن خاربن بد را

آن خار فرورفته در هر جگر و گرده

با تارک گل آمد موبند فروهشته

ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده