فصل اندر درجات

جانت را دوزخ آشیانه مکن

خاطرت را محالْ خانه مکن

گرد بیهوده و محال مگرد

بر در خانهٔ خیال مگرد

از خیال محال دست بدار

تا بدان بارگه بیابی بار

اندرین بحر بیکرانه چو غوک

دست و پایی بزن چه دانم بوک