حکایت

ثوری از بایزید بسطامی

از پی طاعت و نکونامی

کرد نیکو سؤالی و بگریست

گفت پیرا بگو که ظالم کیست

پیرِ وی مر ورا جواب بداد

شربت وی هم از کتاب بداد

گفت ظالم کسیست بدروزی

که یکی لحظه در شبانروزی