حکایت مرغ با گبر

آن بنشنیده‌ای که بی‌نم ابر

مرغ روزی بیافت از درِ گبر

گبر را گفت پس مسلمانی

زین هنرپیشه‌ای سخن دانی

کز تو این مکرمت بنپذیرند

مرغکان گرچه دانه برگیرند

گبر گفت ار مرا بگزیند

آخر این رنج من همی بیند