من زَهَد فی‌الدّنیا وَجَد مُلکا لایبلی

بود پیری به بصره در زاهد

که نبود آن زمان چنو عابد

گفت هر بامداد برخیزم

تا از این نفسِ شوم بگریزم

نفس گوید مرا که هان ای پیر

چه خوری بامداد کن تدبیر

بازگو مر مرا که تا چه خورم

منش گویم که مرگ و در گذرم