حکایت

کور را گوهری نمود کسی

زین هوس پیشه مرد بوالهوسی

که ازین مُهره چند می‌خواهی

گفت یک گرده و دو تا ماهی

نشناسد کسی چه داری خشم

لعل و گوهر مگر به گوهر چشم

پس چو این گوهر نداد خدای

این گهر را ببر تو ژاژ مخای