فی الشّوق

از پس این براق شوق بُوَد

شوق در گردنش چو طوق بُوَد

آفرینش چو گشت زندانش

پس خلاصی طلب کند جانش

آتشیش از درون برافروزند

که ازو عقل و جان و تن سوزند

تا که خود یار عشق خودبین است

بوتهٔ توبه از پی این است