فی‌الرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم

گفت روزی مرید خود را پیر

که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر

کاجکی معصیت بدادی گند

تا که مغتاب را شدی چون بند

هیچ جمعی به غیبه ننشستی

هرکسی مُهر غیبه نشکستی

ور نشستی ز رایحات کریه

گنده گشتی میان جمع و سفیه