الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ

داعیانی که زادهٔ زمنند

بیشتر در هوای خویشتنند

از خودی خویش زین جهان برتر

وز بدی از اجل گلو بُرتر

همه چون از کتاب فهرستند

جز ترا سوی خویش نفرستند

رویشان چون پیاز لعل نکوست

چون نکو بنگری بود همه پوست