حکایت در کمال عشق و عاشقی

عاشقی را یکی فسرده بدید

که همی مُرد و خوش همی خندید

گفت کاخر بوقت جان دادن

خندت از چیست و این خوش استادن

گفت خوبان چو پرده برگیرند

عاشقان پیششان چنین میرند

عشق را رهنمای و ره نبود

در طریقت سر و کُله نبود