غزل شمارهٔ ۲۳۳۰

آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه

ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده

روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد

جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به

تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت

پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه

من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم

آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه