غزل شمارهٔ ۲۳۳۱

ای دلبر بی‌صورت صورتگر ساده

وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده

از گفتن اسرار دهان را تو ببسته

و آن در که نمی‌گویم در سینه گشاده

تا پرده برانداخت جمال تو نهانی

دل در سر ساقی شد و سر در سر باده

صبحی که همی‌راند خیال تو سواره

جان‌های مقدس عدد ریگ پیاده