حکایت در محبّت و دوستی خالص

دوستی دوست را مهمان شد

دوست حاضر نبُد پشیمان شد

گفت زن را که کدخدایت کو

زن ورا گفت گفتنی بر گو

گفت پیش آر کیسهٔ زر و سیم

زن بیاورد و کرد زر تسلیم

مرد بگشاد کیسهٔ دینار

برگرفت آنقدر که بود به کار