حکایت

آن شنیدی که گفت دمسازی

با قرینی از آنِ خود رازی

گفت کین راز تا نگویی باز

گفت خود کی شنیده‌ام ز تو راز

شرری بود کز هوا پژمرد

از تو زاد آن زمان و در من مرد

سر ز نامحرمان نهان باید

ورنه محرم چو بشنود شاید