حکایت

بود اندر سرخس یک روزی

مجلسی بس به رونق و سوزی

مجلسی پر ز ناله و شیون

گفت آن صدر دین و فخر زمن

آن چو موسی ز شوق بر سرِ طور

بوالمفاخر محمّد منصور

من بدان مجلس اندرون بودم

زان عبارت به دل برآسودم