در صفت اهل تصوّف

هر گدایی که بینی از کم کم

پادشاهیست با خیول و علم

همه دردی‌کشان ولی بی‌ظرف

همه مقری ولی نه صوت و نه حرف

چون سرِ عشق آن جهان دارند

همچو شمعند سر ز جان دارند

زانکه تاشان امید نبود و بیم

جانشان تن خورد چو شمع مقیم