حکایت در عدل سلطان
گفت روزی حکایتی پیری
که مرا بُد نشانهٔ تیری
کاندر آن روزگار شاهی بود
عالم عدل را پناهی بود
داد و انصاف و عدل گستردی
هرکسی بر ز بِرّ او خوردی
گفت روزی به رهزنی در تاخت
دید در بند کرده کاله و ساخت
گفت روزی حکایتی پیری
که مرا بُد نشانهٔ تیری
کاندر آن روزگار شاهی بود
عالم عدل را پناهی بود
داد و انصاف و عدل گستردی
هرکسی بر ز بِرّ او خوردی
گفت روزی به رهزنی در تاخت
دید در بند کرده کاله و ساخت