در خون ناحق ریختن حکایت مأمون
چون تبه شد خلافت مأمون
ریخت مر خلق را به ناحق خون
کرد بر آل برمک آن بیداد
کهکسی زان صفت ندارد یاد
یحیی بیگناه را چو بکشت
گشت بر وی زمانه تنگ و درشت
مادری داشت یحیی مظلوم
پیر و عاجز ز کام دل محروم
چون تبه شد خلافت مأمون
ریخت مر خلق را به ناحق خون
کرد بر آل برمک آن بیداد
کهکسی زان صفت ندارد یاد
یحیی بیگناه را چو بکشت
گشت بر وی زمانه تنگ و درشت
مادری داشت یحیی مظلوم
پیر و عاجز ز کام دل محروم