حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه

روزی از روزها به وقت بهار

رفت محمود زاولی به شکار

دید زالی نشسته بر سرِ راه

رویش از دود ظلم گشته سیاه

بر تن از ظلم و جور پیراهن

از گریبان دریده تا دامن

هر زمان گفتی ای ملک فریاد

چیست این ظلم و چیست این بیداد