حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت

گفت یک روز کوفیی به هشام

کای ز ما همچو شیر خون آشام

زنده باشیم جان ما تو خوری

چون بمیریم مال ما تو بری

شد از این دست جور سخت کمان

عالمی سست پای و سرگردان

تو در این دَور جور سلطانی

کار بر وفق طبع می رانی