حکایت در عفو پادشاه

آن شنیدی که گفت نوشروان

مطبخی را به وقت خوردن نان

چون برو ریخت قطره‌ای خوردی

گفت هیهات خون خود خوردی

زین گنه مر ترا بخواهم کشت

تابم از خشم می‌رود در پشت

مطبخی چون شنید این گفتار

شد خلیده روان و رفت از کار