حکایت اندر کار نادانی و بیسیاستی پادشاه
به نقیبی بگفت روزی امین
که بران صد پیاده در صف کین
او حدیث امین به جای بماند
بشد و صد سوار در صف راند
چون چنان دید گرم گشت امین
پس بدو گفت کای چنین و چنین
نه درین ساعت ای بدِ بدکار
منت گفتم پیاده بر نه سوار
به نقیبی بگفت روزی امین
که بران صد پیاده در صف کین
او حدیث امین به جای بماند
بشد و صد سوار در صف راند
چون چنان دید گرم گشت امین
پس بدو گفت کای چنین و چنین
نه درین ساعت ای بدِ بدکار
منت گفتم پیاده بر نه سوار