اندر رادی و حسن سیرت پادشاه

سال قحطی یکی به کسری گفت

کابر بر خلق شد به باران زُفت

گفت کانبارخانه بگشادیم

ابر گر زفت گشت ما رادیم

صبح‌وار از پی ضیا بدمیم

که نه ما در سخا ز ابر کمیم

دیم ما هست اگر دم او نیست

نام ما هست اگر نم او نیست