حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن

یافت شاهی کنیزکی دلکش

شاه را آن کنیزک آمد خوش

هم در آن لحظه‌اش به آب افکند

گفت شه خوب ناید اندر بند

که چو بگشاد زو بلات بُوَد

شه چو در بند ماند مات بُوَد

گفت شه دست برده در دل خویش

نگذارم دو پای در گِل خویش