غزل شمارهٔ ۲۳۵۳

جان آمده در جهان ساده

وز مرکب تن شده پیاده

سیل آمد و درربود جان را

آن سیل ز بحرها زیاده

جان آب لطیف دیده خود را

در خویش دو چشم را گشاده

از خود شیرین چنانک شکر

وز خویش بجوش همچو باده