غزل شمارهٔ ۲۳۵۸

ماییم و دو چشم و جان خیره

بنگر تو به عاشقان خیره

تو چون مه و ما به گرد رویت

سرگشته چو آسمان خیره

عقل است شبان به گرد احوال

فریاد از این شبان خیره

در دیده هزار شمع رخشان

وین دیده چو شمعدان خیره