۲- هَرِم بن حیّان، رضی اللّه عنه

و منهم: شیخ صفا و معدن وفا، هَرِم بن حیان رضی اللّه عنه

که از بزرگان طریقت بود و اندر معاملت حظی تمام داشت و با صحابه و کرام ایشان صحبت‌ها کرده بود.

قصد کرد تا اویس را زیات کند. چون به قَرَن شد وی از آن‌جا رفته بود ناامید بازگشت. چون به مکه بازآمد، خبر یافت که وی به کوفه می‌باشد. بیامد و نیافتش و تا مدتی دراز آن‌جا ببود. چون خواست که از آن‌جا سوی بصره آید، اندر راه وی را یافت بر کنارۀ فرات که می طهارت کرد، مرقعه‌ای پوشیده بشناختش. چون از کنارۀ رود برآمد و موی شانه کرد، هَرِم پیش رفت و سلام گفت. وی گفت: «و علیک السّلام، یا هرم بن حیان.» گفت: «مرا چه شناختی که من هَرِمم؟» گفت «عرفَتْ روحی روحَک. جان من مرجان تو را بشناخت». زمانی بنشستند و مر او را نیز بازگردانید.