غزل شمارهٔ ۲۳۷۱

کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته

خوش بود این جسم‌ها با جان‌ها آمیخته

این صدف‌های دل ما با چنین درد فراق

با گهرهای صفای باوفا آمیخته

روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین

لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته

وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده

بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته