چشمه ی کوچک

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا

غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا

گه به دهان بر زده کف چون صدف

گاه چو تیری که رود بر هدف

گفت : درین معرکه یکتا منم

تاج سر گلبن و صحرا منم

چون بدوم ، سبزه در آغوش من

بوسه زند بر سر و بر دوش من