غزل شمارهٔ ۲۳۷۹

بده آن باده جانی که چنانیم همه

که می از جام و سر از پای ندانیم همه

همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم

روح مطلق شده و تابش جانیم همه

همه دربند هوااند و هوا بنده ماست

که برون رفته از این دور زمانیم همه

همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار

همه دکان بفروشیم که کانیم همه