بیمار

بر سرِ این ماسه‌ها دراز زمانی‌ست

کشتیِ فرسوده‌یی خموش نشسته‌ست

لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ

چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.

حوصله کردم بسی، که ماهی‌گیران

آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛

پُتک ببینم که می‌فشارد با میخ

ارّه ببینم که می‌سراید با چوب.